نوشته هاي يه ترانه ي 15 ساله
اه خسته شدم از این که هر روز صبح وقتی پا میشم که از خونه بیام بیرون
باید نگران این باشم که چه جوری رفتار کنم که دیگران پشت سر آدم حرف نزنن...جوری
رفتاذر کنم که هیچ کس ناراحت نشه از دستم حتی اگه به ضررم باشه....خسته شدم از این
تفکرات و رفتار هایی که من دوسشون ندارم باید یهشون توجه داشته باشم.... دیگخ خسته شدم از این همه تظاهر کردن... از امروز میخوام جوری رفتار کنم که خودم میخوام....رفتار و کارایی
که با انجام دادنشون شاد میشم.... دیگه میخوام خودم رو مهم تر بدونم ...میخوام دیگه انقدر با تمام توان
واسه بقیه نباشم... این دیگه ترانه ی جدیده... -نمیدونم هیچ وقت که من اون ترانه اولم یا ترانه ی آخر.... پی نوشت بی ربط: این چه جهانی ست که نوشیدن می نارواست این چه بهشتی ست که خوردن گندم خطاست زنگ فیزیک:توضیحی ندم سنگینترم!آخه هنوز توی شوکم!(اینو بعدا اضافه کردم:اون قدرا هم فاجعه نیست!آخه بهم یه + داد!) زنگ بعدش شیمی:به این میگن درس!وقتی همه چی رو بلدی و همپای معلم جواب میدی و همش این جمله رو میشنوم که ترانه بذار بقیه هم بگن!!!زنگ بعد انجمن داریم که مثل هر سال اول همه معرفی میشن و منم میرم نانو شیمی و انتخاب دوم شیمی!!! حیف که درزمینه ی الکترونیک هیچ استعدادی ندارم و گرنه 100% می رفتم!!!آخه معلمش آفای ((ف)) آخرین زنگ هم هندسه داریم!نکته ی وحشتناک قضیه اینجاست که معلم این درس معاون گرامی هستند....!!! واقعا این چه اول مهری بود؟همش درس!!!!اونم....! ای بابا روز اول دبستان بهمون یه شاخه گل میدادن که بریم سر کلاس و درسی نبود روز اول...توی راهنمایی هر چند گلی در کار نبود اما بازم کلاسا رو هوا بود ...!اما توی این دبیرستان ...! هر چی میری بالاتر به جای تشویق کاری میکنن که مثل اون 30% بچه ها روز اول رو نیایم یا به قول مهتاب بهتره که بریم لیف ببافیم...!!!! هر چی میخواینم بگین!!! یه پیرمرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:"هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دخترخانم 25 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع تولد بچه میرسه. نظر شما چیه دکتر؟ " دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب... بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یکدفعه از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ..... بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین! پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما" یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده! دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا" منظور منم همین بود! که لحظاتی بر من بارید و بعد از آن سایه سیاهت خورشید را از من گرفت.... روی قلبم یادگاری گذاشت و رفت، یکی با نوک خنجر نوشت، یکی با میخ و چکش کنده کاری کرد، یکی هم تنها با لبه ی چاقو بر آن خطی کشید و بی تفاوت گذشت، کسی که مرا کمتر دوست داشت،میخ را کمتر فرو برد کرد. و کسی که مرا بیشتر دوست داشت،خنجر را تا اعماق قلبم فرو برد. ولی توف زخم هایم را دیدی، قلبم را نوازش کردی و بر آن بوسه زدی. و این تنها یادگاریست در قلبم، که تا ابد جاودان خواهد ماند. - کاش دیگران نیز این را می دانستند -
-جواب نظرات در همان نظرات پست قبلی است!!! تازه می فهمم چرا داستان ها و شعرهای عاشقانه ی کسانی که تازه شروع به نوشتن کردن ،همه به نظر تکراری میان. خب،تکراریه اگه بگی از دیدن اون حواست پرت میشه،تکراریه اگه بگی برای دیدن اون حاضری نیمساعت،یه ساعت،شاید چند ساعت راهتو دور کنی تا از جلوی خونشون رد شی،یا این که ساعت ها توی اون خیابونی پرسه بزنی که مطمئنی بالاخره از اون جا ،از جلوی تو رد میشه . نمیدونم فکر کنم بازم تکراریه اگه بگی دوست داری عشقو از نگات بخونه،وقتی که نگات تو نگاش میفته و با عجله سرتو بر میگردونیو اخم می کنی،آره،تکراریه،ولی همه ی ما عاشق میشیم،حتی تویی که عشقو باور نداری،تویی که همه ی این ماجرا ها رو تکراری میدونی. خودکارتو بر میداریو روی کاغذ مینویسی ،اعتراف میکنی که عاشقی، اعتراف میکنی که حاضری نیمساعت،یه ساعت،شاید چند ساعت راهتو دور کنی تا از جلوی خونشون رد بشی... همه ی اینا رو مینویسی نه برای خودت،نه برای من یا اونای دیگه، نه، خودتم میدونی که آرزوی قلبیت اینه که این اعتراف نامه رو عشقت بخونه و این بار که از همون خیابون رد میشه ، نگاهی هم به تو بنداز و تو باز اخم کنی و سرتو یه جهت دیگه بچرخونی و این بار بدونه چه قدر عاشقی.... حالا میدونی چرا هر کس عاشق میشه ، شروع به نوشتن می کنه؟ من عاشق نیستم...
نمی دونم این چه چیزه احمقانه ایه که رسمشده اسم رو تو نظرات ننویسین!!! ای بابا بنویسین مگه چیه؟!!! این همه هم نزنین اهم و ...! حداقل یه ایمیلی چیزی از خودتون بذارین! مرسی/ترانه! انتخابات ...انتخاب احمقانه ای بین بد و بدتر که انتخاب کردنش باز بهتره از نکردن! دوستام...شادی و دیوونگی اما گاهی تلخ. حتی از قهوه هم بدتر(!) تولدم..روزی که قرار جشن بگیرم چون یه سال از سال های کودکی و خوبی دور می شوم. روزی که باید فکر کنم تو این یه سال چه جوری بودم .آرزو بکنم که سال بهتری واسم باشه در حالی که می دونم دنیای آدم بزرگا سیاه و پر از دروغ... به خیلی چیزا دیگه باید از این به بعد فکر کنم و راجعش حرف بزنم و بنویسم.به چیزایی که خودم میخوام و سخته و چیزای که مجبورم... فکر نمی کردم بزرگ شدن این همه سخت باشه... نمی خواهمش.....
در جواب سپهر:من که نه نگفتم...پسر جان من جایی نبود که جوابتو بدم... خالي از همه چيز....
پ.ن:دلم ميخواد از اين حالت در بيام اما مي دونم كه قرار مدتي درگير اين حس باشم... این یکی از تکلیفای عید انشامون بود! تصویر یک: هی کوچیکه بدو..یه خورده دیگه مونده تا بتونی همه رو خوشحال کنی!((آفرین بدو...یک ،دو،سه ...)) دو تای دیگر به تشویق او پرداختند ، آخر آن ها هم میدانستند که همه ی مردم یک سال منتظر بودند...بالاخره 39...سال جدید...عقربه ی کوچک هم میدانست که فقط سالی یک بار چشم های همه به او دوخته می شود. تصویر دو: موهایش را مرتب می کرد ،لباس هایش را از کمد در آورد و با دقت آن ها را پوشید.بوی نویی می داد تصویر سوم: در حالی که توی ذهنم نرخ تورم امسال را حساب می کردم، بابایی عیدی رو کف دستم گذاشت. از ذهنم گذشت کاش حقوق اسفند بازنشستگن عقب نیفتاده بود...! راستی بگین که از کدوم بیشتر خوشتون اومد پ.ن: ببخشید که دیگه تو این هفته زیاد آپ نمی کنم آخه همایش های مدرسه اس! منم درگیر کارای پروژم!!! آغوشت را مامنی برای وجود بی پناهم میدانستم تمام ماجرا عین واقعیت است و من تنها واقعیت را برایت می گویم. جریان حماقت من طنز نیست... تمام داستان هایم تکرار ابلهانه ی حماقت من است... تو به داستان هایم می خندی خنده ی تو طنز داستان من است خنده ای که هیچ کجای قصه نوشته نشده و تو غافل از اینکه همه ی اینها داستان ماست.... می خندی و همین طنز ماجراست.....
کاش می دانستی که نگاهت معجزه می کند و کاش می دانستی تنها برای خنده ی توست که مینویسم... بار ها به یادت شعر سرودم برایت از فاصله از دوری از نیازی که به تو داشتم گفتم و یادت مرا شاعر کرد... شعر هایم را روی کاغذ آوردم تا روزی که بیایی و آن ها را برایت زمزمه کنم. و حالا... کنارم نشسته ای. بیهوده می کوشم تا شعری برایت بسرایم. شعر های قدیم حکم کاغذ پاره هایی را دارند که دست باد آن ها را به هم ریخته نمی توانم چیزی بگویم نمی توانم برایت بخوانم تو آن شعر مجسمی که در برابر دیدگانم نشسته ای. تو به من خیانت ، دروغ، ریا و هر چه بوی زشتی و نامردی می داد، یاد دادی، چیز هایی که اگر هزاران سال با هزاران دوست می گشتم ، هیچ گاه نمی شناختم.
پ.ن:چه آشنایی بود! فکر نکنم مثلش دیگه پیدا بشه از ریا و ... دیگر از هیچ چیز نمی ترسم، رفتن تو تنها کابوس زندگی بود ، که رفتنت آن را با خود برد. دیگر نمی خندم، وجودت تنها بهانه ی شادیم بود که ، رفتنت آن را از من گرفت. دیگر عاشق نمی شوم ، عاشقی جسارت م خواهد که خلاء نبودنت جای آن را در درونم پر کرد. ...تنها مرده ها هستند که نمی خندند،که نمیترسند،که عاشق نمی شوند، و من ، مرده ای هستم که امید بازگشت تو آن را زنده نگه داشته...
پ.ن :زنجیر ای کاش ها محاصرم کرده...دارم خفه میشم !ای کاش... روز اول .جبر .زنگ اول. نشستن در ته کلاس با بچه های بی خیال به امید جوش خوردن با بقیه. امتحان را خیلی زودتر از همه تمام کردم. معلم که به محاسباتم مشکوک بود نمره ام را با صدای بلند اعلام کرد:صد! خداحافظ... شاید هیچ عبارتی این چنین دردناک نیست. و این دردناک است که دور شوی فقط با خاطراتت.. چه کسی می داند که چه میتوانست پیش آید. ما پشت زمان زندگی خواهیم کرد و هیچ وقت دوباره نمی فهمیم... دوستان عزیز:عید همتون یه عالمه مبارک!امیدوارم سال خوبی داشته باشین با یه عالمه چیزای خوب !(من توی عید کم آپ می کنم اما سعی میکنم همه جا جواب نظراتتون رو بدم) راستی یکی از اهداف سال جدیدتون چیه؟! و هر قطره ی اشک من حقیقتی بود هر چند که حقیقت خود کلمه ای بیش نیست...
حقیقت کلمه ای که گاهی اوفات در معنی آن می مانم... و هيچ وقت براي داشتن "كسي" نجنگيدم... كسي كه با جنگيدن ِ من، يه روز، مال ِ من بشه، روز ديگه اي، با جنگيدن كس ِ ديگه اي، از دست ِ من ميره . . . پ.ن:واقعا اين كار رو كردم..!!۱ چنديست كه شبهايمان با صداي سوت شبگردها.. سروده نمي شوند! چنديست... سكوت...پاسبان شبهايمان شده ... ساعت صفر و صفر دقيقه آسوده نخوابيد... شهر در امن و امان نيست... ميگن بايد پاتو بزاري روي صورت آدما، رد شي وگرنه از روت رد ميشن.. وقتي جاده شدم اينو فهميدم! (اینو خودم ننوشتم!! اما دوسش دارم!) وقتی دلم را به یادت گرم می کنم وقتی چشمانم را با خاطراتت تر می کنم وقتی از تو حرف میزنم و فقط برای تو می نویسم وقتی تو را می خواهم فاجعه این است که تو نیستی و ببینی و باور کنی و به یاد آری که کسی چشم انتظار وجود گرم توست... کسی که شب ها هم تو را در خواب میبیند و هر چیزی در اطراف او دم از وجود تو می زند..!!! کاش بودی و می دیدی که تمام روزها /ساعت ها و ثانیه های من به امید دیدن تو میگذرد... کاش بودی... (مخلوطی از خودم و یکی دیگه!!!) در مهم نبودن بودن تو هیچ شکی نبود... ولی چه زود مهم نبودن، بودن من شد!!! چه میهما نان بی دردسری هستند مردگان ! نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده ! تنها به شمعی قانع اند و اندکی سكوت!!!!! (مال خودم نيست!) یادش هست ماهی باشد چه در تنگ چه در دریا ........ اما انسان ها؟؟؟؟؟؟؟ من از نی چقدر بیزارم آنقدر دلنشین از جدایی حرف می زند که من هوس می کنم امروز در کوچه عاشق کسی بشوم فردا به جدایی سر بزنم...... آدمهايی که دوستت دارند چند نفرند ؟ - اندک - چندتا دوستت دارند ؟ - من تا صد بلدم و همهی آنها بيشتر از پنجاه نمیدانند .
:دی!و اون کیف سنگینی که روی پامه کیفه مدرسس نه ساک مسافرت! وای 70 تادو چند پله رو دوباره رفتن!!! زنگ اول ادبیات اون هم با خانم ن...!از همون اول اخلاقای ...شروع کرد!!!
![]()
هست و عالی!!!(معنی کلمه ی عالی یا خودتون دیگه!)![]()
![]()
۳ تا تصویر از عید! بخوانید و نظر بدید !می دونم منی که همش یه تیپ یک نواختی تو نوشته هام داشتم مثلا عاشقی و ...
این جور نوشتن ازم بعید! امیدوارم خوشتون بیاد!!!!!
![]()
...در آینه به خود نگاه کرد.سرا پا نو بود،بوی عید می آمد...![]()
![]()
![]()
![]()
به شمارهی انگشتهای دست.
| Design By : Night Skin |


